8 ساله بودم و شیطون و البته کمی خنگ... با پسرخاله ی 7 ساله م تو خونه ی مادربزرگ بازی میکردیم. اون دنبال من می کرد و منم نمیدونم چرا و با کدوم عقل برای فرار از دستش سرمو بین میله های آهنی پنجره ی اتاق خواب مادربزرگ جا کردم. خب اصولا و عمیقا آدم سرش گیر میکنه!!! مجازات بازنده این بود که با خط کش آهنی، از برنده کتک بخوره!
پسرخاله تا منو دید، به طرفم اومد و 10 تا با خط کش آهنی کلفتی که خودم بهش دادم، به پشتم زد! من هرچی داد و فریاد میکردم، هرچی میگفتم: من گیر کردم، نجاتم بده!، انگار که نه انگار اون کار خودشو میکرد!!!
تا جایی که صدام در اومد و بلند گفتم: الاغ میگم گیر کردم!!! نزن!!!!
همه جمع شدن و ازم میخواستن سرمو بیارم بیرون. ولی نمیشد!!!
شوهرخاله رفت و با چند نفر برگشت. یک اره برقی آهن بر چاره ی کارم بود. میله ها رو بریدن و سر من آزاد شد... گویی دنیا رو به من دادن! این دسته گل ما هنوزم هست و آثارش هنوز هویداست!!!
=====================
کمک: یکی از دوستان من قصد داره از دانشگاه هند پذیرش بگیره... ولی نمیدونه چطوری؟! اگر دوستی هست که میتونه مشکل دوست منو حل کنه یا راهنماییش کنه حتما در قسمت نطرات درج کنید. نیاز به راهنمایی فوری داره. اگر کسی میتونه دریغ نکنه. ممنون.( رشته ی باستان شناسی)