درباره نویسنده
فاطمه  صباسفید
استهبانیم.عاشق فیلم.تئاتر.موسیقی.سوم تجربی هستم و شیراز زندگی میکنم.زندگیمو دوست دارم عاشق خونوادمم.زندگی قشنگه:پرنده گل درخت!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • فاطمه صباسفید
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • من گیر کردم... نجاتم بدید!
  • ماجرا های کریم شیره ای
  • درس تاریخ
  • بدون شرح
  • توجه مینمویین؟
  • صبا خبرنگار میشود.
  • ننه شیرخان!
  • برای زهرای عزیز
  • در تعطیبلات...
  • لحظه ی سال تحویل
  • فقط دلم سوخت
  • بهاری باش
  • قبض آب
  • هیچ گاه نام خود را در اینترنت سرچ نکنید
  • خواهر کوچک دوست من!
  • ماجرای سیب ها ی باغ پدر بزرگ!
  • فرهنگ لغت خاله ریزه
  • التماس دعا
  • خانواده ی هنری!
  • یک روز نیمه برفی!!!
  • از بس لکیدم شیت شدم!!!
  • ضیا!!!
  • mail
  • آقا بیار بالا!
  • عطسه ی پر قدرت!
  • یک روز خنده دار!
  • صبحونه ناهار!
  • پیامد های استفاده از اینترنت مدرسه!
  • اینترنت مدرسه!
  • ولنتایم!
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
دوستان من
  • 1writer
  • آتیش
  • بازار یابی محصولات کشاورزی
  • برای زن فردا...کردیا
  • برای همه
  • بهترین چیزها
  • دنیای خنده
  • رنگ این روزای من
  • سعید
  • غبار
  • قلم کاغذمینگارم
  • گروه نمایشی ستاک
  • مکانیسم کشاورزی مازندران
  • من میخوام شاد باشم!
  • همیشه عاشق
  • سرزمین آرزو ها
  • دیوونه بازی
  • به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
  • شب پره ها
  • سوده
  • بیمه دی نمایندگی شیر الی
  • .::fungozar
  • بابای دو زنی من
  • عاشق باشیم؟
  • اراده ی پولادین
  • اجساس باهم بودن
  • توپ ترین
  • کاخ صاحب قرانیه
  • یادداشتهای یک دختر ترشیده
  • امید خلیلی
  • مجنون&لیلی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



تراوش های ذهن من
من گیر کردم... نجاتم بدید!
نویسنده: فاطمه صباسفید - ۱۳٩۱/٢/٢٩

8 ساله بودم و شیطون و البته کمی خنگ... با پسرخاله ی 7 ساله م تو خونه ی مادربزرگ بازی میکردیم. اون دنبال من می کرد و منم نمیدونم چرا و با کدوم عقل برای فرار از دستش سرمو بین میله های آهنی پنجره ی اتاق خواب مادربزرگ جا کردم. خب اصولا و عمیقا آدم سرش گیر میکنه!!! مجازات بازنده این بود که با خط کش آهنی، از برنده کتک بخوره!

پسرخاله تا منو دید، به طرفم اومد و 10 تا با خط کش آهنی کلفتی که خودم بهش دادم، به پشتم زد! من هرچی داد و فریاد میکردم، هرچی میگفتم: من گیر کردم، نجاتم بده!، انگار که نه انگار اون کار خودشو میکرد!!!

تا جایی که صدام در اومد و بلند گفتم: الاغ میگم گیر کردم!!! نزن!!!!

همه جمع شدن و ازم میخواستن سرمو بیارم بیرون. ولی نمیشد!!!

شوهرخاله رفت و با چند نفر برگشت. یک اره برقی آهن بر چاره ی کارم بود. میله ها رو بریدن و سر من آزاد شد... گویی دنیا رو به من دادن! این دسته گل ما هنوزم هست و آثارش هنوز هویداست!!!

=====================

کمک: یکی از دوستان من قصد داره از دانشگاه هند پذیرش بگیره... ولی نمیدونه چطوری؟! اگر دوستی هست که میتونه مشکل دوست منو حل کنه یا راهنماییش کنه حتما در قسمت نطرات درج کنید. نیاز به راهنمایی فوری داره. اگر کسی میتونه دریغ نکنه. ممنون.( رشته ی باستان شناسی)

نظرات ()



ماجرا های کریم شیره ای
نویسنده: فاطمه صباسفید - ۱۳٩۱/٢/٢٢

در انبار که قدم میزدم و دنبال یه چیزی واسه سرگرم کردن خودم می گشتم، پام به یه کتاب غول پیکر گیر کرد و با دماغ افتادم رو زمین و در حالی که به خودم فحش میدادم که: جلوی پاتو نگاه کن!، ناگهان چشمم به یه کتاب قدیمی عهد ناصری ( ناصرالدین شاه) خورد که روش نوشته بود" کریم شیره ای، تلخک معروف ناصرالدین شاه" وقتی که کتاب رو پیش پدرم بردم و اون گفت: این میراث خانوادگی ماست و کریم شیره ای پدر بزرگ پدری پدربزرگم بوده و پدرم اون رو از پدرش گرفته تا این میراث پدری رو به پسر کوچیکش که پدر من باشه، بده...و حالا من این میراث پدری رو به تو که واسه خودت پدرسوخته ای هستی اعطا می کنم باشد که این میراث فرهنگی رو نگاه داری و تو وبلاگ پدرسوخته ات منتشر کنی...

ازین رو ما هم بر آن شدیم تا بعضی از مسخره بازی ها و متلک های پدر بزرگ پدری پدربزگ پدرمان را برای شما در پست های مختلف بگذاریم...

جایگاه کریم شیره ای: کریم شیره ای از رعایت ادب نسبت به ناصرالدین شاه و شاهزادگان و درباریان معاف بود و اجازه داشت هر موقع، در هر جا، نسبت به هرکس، هرچه دلش میخواست بگوید.

داستان اول:

کریم پشه و حاکم اصفهان

کریم شیره ای قبل از این که به تهران بیاید و شاه شناس و به شیره ای معروف شود، در اصفهان _ شهر خودش_ به سبب متلک های نیشدار و گزنده اش به کریم پشه معروف بود.

کریم پشه به روحانیون ارادت میورزید و با آنها رفت و آمد می کرد. ولی از حاکم اصفهان و سربازانش دل خوشی نداشت. از قضای روزگار، حاکم وقت اصفهان، قد و قواره ای کوچک داشت و به سبب انتقادی که کریم پشه از هیکل ریزنقش وی کرده بود، به دستور جاکم به شهر مجاور تبعید شد و تا مدتی از او خبری نبود. یک روز سربازان سراسیمه پیش حاکم رفته و گفتند: قربان چه نشسته اید که کریم پشه با الاغش آمده و در شهر میگردد و مردم را دور خود جمع کرده، شما زا مسخره میکند.

حاکم عصبانی شد و گفت: چه کسی به این پدر سوخته اجازه ی دخول داده؟

و بعد بلافاصله از جای خود بلند شد و همراه سربازان حکومتی پیش کریم آمده به او گفت: مگر نگفتم دیگر به این شهر نیایی، پدر سوخته؟

کریم پشه با خونسردی تمام پاسخ داد: بله گفتید. ولی قربان هیکل رشید شما بروم! شما مرا تبعید کرده اید. الاغم را که تبعید نکرده اید!!! آمده ام به خرم آب و یونجه بدهم و حمامش کنم. نمی خوای من میرم شما این کار رو به عهده بگیر...

مردم با شنیدن این حرف زدند زیر خنده و حاکم سرخ و سفید شد و فوراً از آنجا رفت و کریم را به حال خود واداشت....

نظرات ()



درس تاریخ
نویسنده: فاطمه صباسفید - ۱۳٩۱/٢/۱٤

دخترم تاریخ را تکرار کرد

قصه ی ساسانیان را باز گفت

تا به خاطر بسپرد آن قصه را

چون به پایان آمد از آغاز گفت

در زبانش همچو طوطی می گذشت

آن چه با او گفته بود استاد او

داستان اردشیر بابکان

قصه ی نو شیروان و داد او

قصه ای از آن شکوه و فر او

کز فروغش چشم گردون خیره شد

زان جلال ایزدی کز جلوه اش

مهر و مه در چشم دشمن تیره شد

تا بدان جا کز گذشت روزگار

داستان خسروان از یاد رفت

تا بدان جا کز نهیب تند باد

خوشه های زر نشان بر باد رفت

اشک گرمی بر دو چشمش حلقه بست

بر کلامش لرزه ی اندوه ریخت

تا نبینم در نگاهش یأس را

دیده اش از دیده ی من میگریخت

گفت: دیدی که با زبان پاک ما

کینه توزی های آن تازی چه کرد؟

گفتمش: فردوسی پاکیزه رأی

دیدی اما در سخن سازی چه کرد؟

گفت: دیدی پتک شوم روزگار

بارگاه تاج داران را شکست؟

گفتم: اما اشک خاقانی چو لعل

تاج شد بر تارک ایوان نشست

گفت: از پرویز جز افسانه نیست

نیست باقی زان طلایی بوستان

گفتمش: باسعدی شیرین سخن

رو به سوی بوستان با دوستان

گفت: از چنگ نکیسا نغمه ای

از چه رو دیگر نمی آید به گوش؟

گفتمش: با شعر حافظ نغمه ها

سر دهد در گوش پندارت سروش

گفت: در بنیان استغنای ما

آتشی فرهنگ سوز انگیختند

گفتم: اما سالها بگذشت و باز

دست در دامان ما آویختند

لفظ تازی گوهری گر عرضه کرد

زادگاه گوهرش دریای ماست

در جهان ماهی اگر تابنده شد

آفتابش بوعلی سینای ماست

زیستن در خون ما آمیزه بود

نیستی را روح ما هرگز ندید

ققنسی گر سوخت از خاکسترش

ققنسی پر شور تر آمد پدید

جسم ما کوه است، کوهی استوار

کوه را اندیشه از کولاک نیست

روح ما دریاست، دریایی عظیم

هیچ دریا را زطوفان باک نیست

آن همه سیلاب های خانه کن

سوی دریا آمد و آرام شد

هر که در سر پخت سودایی ز نام

پیش ما نام آوران گمنام شد...

سیمین بهبهانی

----------------------------------------

پی نوشت: خواهشا کمی به فرهنگ و تاریخ اصیل ایرانی توجه کنید.

نظرات ()



بدون شرح
نویسنده: فاطمه صباسفید - ۱۳٩۱/٢/٧

امروز پنجشنبه و من 17 ساله شدم. شاید بهترین قسمت امروز این بود که مادرم زنگ زد و بهم تبریک گفت! من به چه زبونی بگم که دوست دارم همه دور هم جمع باشیم؟ به چه زبونی بگم که دوست ندارم فقط بهم تبریک بگین؟ دوست ندارم اره و عوره و شمسی کوره بیان و بهم تبریک بگن که یه سال بزرگتر شدم و شاید پیرتر! به نظر من این روز تبریک گفتن نداره. آدم باید روز تولدش با خانوادش باشه. جتی اگه هیچ کدوم از خانواده ندونن و یا دلشون نخواد بدونن که روز تولدت کی هست؟ مهم ترین روز زندگی من بدون خانواده گذشت. اونم تو سن مهم هفده سالگی... شاید به خاطر همین بود که وقتی بچه بودم همه ی دوستامو واسه تولدم جمع کردم. بدون اینکه هدیه ای ازشون بخوام...

نظرات ()



توجه مینمویین؟
نویسنده: فاطمه صباسفید - ۱۳٩۱/۱/۳۱

توجه مینمویین که خوابیدن روی کتاب و جزوه ها لذتی 10 برابر خوبیدن روی جای گرم داره؟

توجه مینمویین وقتی تو مدرسه برنامه ریزی میکنین که واسه امتحان ریاضی فردا درس بخونین، وقتی میرین خونه میبینین مهمون اومده؟

توجه مینمویین وقتی تا 3 نصفه شب درس میخونین و فرداش به زور خودتون سرپا نگه میدارین و میشینین سر جلسه ی امتحان سوالا براتون مریخی به نظر میان؟

توجه مینمویین وقتی استاد یا معلم صداتون میکنه واسه درس برای یه لحظه یاد فیلم دیشب می افتید؟

توجه مینمویین وقتی شب امتحان میرسه باید 2 تا بزنین تو سر کتاب و 12 تا تو سر خودتون و همون موقعست که قهوه و چایی از والیوم 10 هم خواب آور تر میشه؟

توجه مینمویین دقیقا همون موقعی مامانتون یادش میفته که اتاقو جارو کنه و لباسشویی رو روشن کنه و موهاشو سشوار بکشه که شما دارین یه مبحث مهم رو میخونین؟

توجه مینمویین همیشه تو سرویس همه جا آرومه ولی وقتی میخواین درس بخونین همهمه میشه(عین حموم زنونه) ؟

توجه مینمویین وقتی میخواین درس خوندنو شروع کنین اول یه دل سیر به دیوار خیره میشید؟

توجه مینمویین که وقتی دارین درس میخونین هم تلفن زنگ میزنه، هم آیفون، هم مامانتون احتیاج به کمک داره؟

توجه مینمویین وقتی برای سرویس وایسادید(دقیقا 15 دقیقه) همین که کتابو از کیف در میارید که دوره کنین همون موقع سرویس هم بوق میزنه؟

توجه مینمویین وقتی میخواین درس بخونین، وسوسه میشید که برین وبلاگتون رو آپ کنین؟

====================================================

توجه بنمویین : دوستان تا 2 ماه دیگه تصمیم گرفتم اینترنت رو ببوسم بزارم کنار...خلاصه اگر یار...ببخشید بار گران بودیم،بگید.......همه...........

رفتیم....

همین الان نوشت 2: وسایل ایاب ذهاب جهت حمل و نقل مدعوین گرامی مهیاست...جا برای همه هست لطفا هولکی نشوید...

جدی نوشت:به مدت 2 ماه تا آخر امتحانای خرداد وقت آپ کردن ندارم....هرکسی که میاد حتما برام دعا کنه....هم اکنون نیازمند دعای سبزتان هستم.....( تا درسامو پاس بشم، مخصوصا ریاضی و فیزیک...ممنون،خداحافظ تا 2 ماه دیگه....

رفتن نوشت:امیدوارم تا برگردم فقط شیپیش ها تو وبلاگم جا خوش نکنن.

نظرات ()



صبا خبرنگار میشود.
نویسنده: فاطمه صباسفید - ۱۳٩۱/۱/٢٤

دیروز برای تحویل کلید آزمایشگاه به دفتر مدرسه مراجعه نمودیم.در آنجا با معاون پرورشی برخورد نمودیم و ایشان به طور کاملا اتفاقی نام مرا در لیست دانش آموزان مستعد خبرنگاری نوشتند. من نمیدانم چط.ربا وجود اینکه هنوز یک ماه نیست به مدرسه ی جدید رفتم آنها اینقدر سریع استعداد مرا یافتند و هورتی تو هوا زدنم...به هز حال ازین عمل بسیار شادم و خواستم شادیم را تقسیم کنم...

نظرات ()



ننه شیرخان!
نویسنده: فاطمه صباسفید - ۱۳٩۱/۱/٢٠

زنی تو همسایگی ما زندگی میکرد.مردم اونو به اسم ننه شیرخان میشناختند.زنی مرموز و البته کمی ترسناک که وقتی دندون مصنوعی هاشو میذاشت و باهات حرف میزد، از ترس زهره ترک میشدی! هر وقت مامان و بابا میخواستن برن بیرون از خونه و کلا یه طوری میشد که من میبایست تو خونه تنها بشینم، (تو پرانتز بگم که مادرم سفارش خیاطی هم قبول میکرد) از ترس اینکه ننه شیرخان بیاد و بخواد پارچه بده واسه لباس دوختن و پشت سر هم اراجیف بگه، درو رو کسی باز نمیکردم. یه بار که مامان و بابا رفته بودن بیرون و من طبق معمول تو سوپر مارکت روبه روی خونمون بودم، ننه شیرخان سر و کله ش پیدا شد و تا دید که در خونه بازه رفت تو خونه. بنده خدا آدم بدی نبودا من ازش میترسیدم....نمیدونید روبه رو شدن با یه پیرزن بی دندون چقدر برام سخت بود.

آروم رفتم جلو و گفتم:س...س... نذاشت بگم سلام! گفت:این پارچه رو بده به مامانت که برام یه لباس خوشگل بدوزه.خودش اندازمو میدونه.فردا عازمم.یادت نره بهش بگیا...

خیلی زود رفت.انگار که عجله داشت.من وقت نکردم بپرسم کجا عازمید؟

فردا صبح دخترش اومد و گفت که ننه شیرخان فوت کرده... و پارچه ی مادرشو گرفت و حساباشو تصفیه کرد...حالا از خودش نمیترسم.از روحش میترسم

==============================

پی نوشت: فکر کنم باید اسم وبلاگم رو عوض کنم...بزارم خانه ی ارواح....!!!

نظرات ()



برای زهرای عزیز
نویسنده: فاطمه صباسفید - ۱۳٩۱/۱/۱٤

وقتی میخواستیم سوار ماشین بشیم که بریم خارج از شهر، یاد اون اتفاق وحشتناک افتادم که الان 6 سال از اون اتفاق میگذره. اتفاقی تلخ که در روزی مثل 13 بدر برای خاله ی عزیزم افتاد...تصادفی وحشتناک و فراموش نشدنی که دختر خاله ی کوچک خوش زبانم رو از ما گرفت.فاطمه زهرا فقط 5 سالش بود.اصفهانی بود و خیلی قشنگ اصفهانی حرف میزد. (دور از جون دوستان اصفهانی) اون روزی که این اتفاق افتاد، من و پدرم خونه بودیم.  خاله ی دیگم از استهبان زنگ زد و گفت که مریم تصادف کرده...و شماره ی بیمارستان شهرضا و کسی که بهشون خبر داده بود رو بهمون داد.من اینقدر دعا میکردم که اتفاقی نیفتاده باشه.چون پسر خالم محمد امینو مثل داداش کوچیکترم دوست داشتم.زهرا رو هم همین طور.عین یه خواهر کوچیک دوستش داشتم و دارم. وقتی بابام گفت:همشون حالشون خوبه به جز....انگار یه سطل آب سرد خالی کردن رو سرم و فقط شنیدم که اسم زهرا رو آورد...و دیگه هیچی...

زهرای عزیز مارو تنها گذاشت و رفت...عین یه پرنده ی کوچیک....

من هیچ وقت اون روزو فراموش نمیکنم که زهرا قبل از تصادف و لحظه سال تحویل همون سال برای ما قرآن میخوند و منم دعوت میکرد که باهاش بخونم....

ازتون میخوام برای شادی روحش یه فاتحه بفرستین و دعا کنین خالم صاحب یه دختر بشه...

-------------------------

پی نوشت:دوستان عزیز،ممنونم از همدردی همه ی شما.هدف من این نبود که خاطر کسیو برنجونم یا اشک کسیو در بیارم...هدف من فقط جلب احساسات شمابود. به هر حال ممنون از همدردیتون.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »